اول-
عکس ات در جوی می افتد
ماه سبز است
تو سرخ می شوی
و آن که به دنبال ما می دود
دست اش به هیچ کدام نمی رسد
تنها
سپوری
به لایروبی جوی مواجب می گیرد
همین.
دوم-
چهره های زیبا
در خیابان زیباترند
و خیابان در چهره های زیبا
بر می دارم یک خیابان دیگر می کشم
تا میدان شما
همیشه نور باشد که می رقصد.
مرگ در می زند
من پیر شده ام
و گیسوان این سال هایم
از رنگ خونی پلاسیده بر خیابان خبر می دهد
مرگ در می زند
من پیر شده ام
و بارانی که خواهد بارید
رنگ رفته را بر نمی گرداند
مرگ در می زند
و آن که بر این خیابان افتاده است
شناسنامه به همراه ندارد
(از دفتر خیابانی ها) ۱۹ مرداد ۸۸روزبه آغاجری
نوشتن دربارهی این انتخابات، برایِ من، بیش از هر چیزی یافتنِ پاسخی برای ابهام و ناشفافیِ وضعیت و بعد، بررسیِ این پرسش بود كه ”آیا باید در انتخابات شركت كرد؟“. همیشه در برابرِ این پرسش، دچارِ دوتاییِ شرکتکردن/شرکتنکردن میشدم که درواقع چیزی نبود جز پیشاپیشتندادن به فضایِ چیره. اكنون میدانم كه دستِكم دربارهی پاسخ به این پرسش، نكته نه در بیپاسخبودنِ مسئله كه در نادرستبودن و بیمعنابودنِ آن است.
آگاه ام كه ممكن است بخشهایی از این نوشته ـ بهخاطرِ منظومهی واژگانیِ خاصاش ـ دیریاب یا حتا مبهم جلوه كند اما امیدوار ام دستِكم بتواند دربارهی پرسشِ بالا وظیفهی خود را به انجام برساند.
ادامه مطلب
به روز نمي شوم چون به روز نيستم... يا بر عكس... درست نمي دانم چه اتفاقي افتاده... اما آن چه افتاده همان چيزي نيست كه افتاده... است... پس درست همان طور كه مي افتم... يا افتاده ام در كنجي... يا گوشه اي دور... در حوالي همين نزديكي از نوع مشروع... مانده ام منتظر... تا روز... بر كه مي آيد... مي افتد روي بركه اي كه هميشه... و هميشه ي خدا... روز كه بر مي آيد... روز مي شود... جدي؟!... و بايد برخاست و رفت... رفت... پس نمي دانم كدام شب يا كدام شب قبل... ما... من و من... با هم از بالاي چيزي پرت كه شديم... و همان شب بود يا شب قبل از آن... كه باد ما... من و من... را با خود برد... يا بر عكس... شب و بود و چشم مان نديد و افتاديم... پس اين بماند... چرخ زاپاس... آي چرخ زاپاس!
۱)
زمین و آسمان ِ پنج دقیقه هواخوری
و یک تکه نان
تمام سهم ماست
از هزار و یک شب ِ رویاهای ِ بی برو برگرد
شهرزاد مرده است
قاتل اش در کنج نمی دانم کجا
وسلطان رویای هزار و دوم را مزمزه می کند.
۲)
نریزید
نریزید
هنوز کمی مرده ام
سه بار دیگر بلندم کنید و
پیغام بگذارید به روح مرحومم
قسم
کاری به کارتان ندارم
لامذهب ها!
چند بیل به یک نفر
هنوز کمی خاک مانده است
بقای عمرمان
قول می دهم
جایی نمی روم
همین جا
یک نفس برایتان
یا سیگار می کشم
یا طرحی از عالم معهود
که پایم به آن باز نمی شود
اگر خواستید بار گناهان تان را هم
دیگر نریزید
دنیا خاک زیادی ندارد
این دو شعر را در امضا بخوانید.
”ما می توانیم“ جهان را به گند بکشیم
یا بال رو ول کن، عقاب رو بچسب!
دوباره نمایشی عظیم در راه است. قرار است «پرزیدنت براک اوباما» در روزی باشکوه و در مقابل میلیون ها بیننده ی زنده و تلویزیونی وارد کاخ سفید شود: آخرین حلقه از سلسله نمایش های انتخابات که با چرخش قدرت پایان می پذیرد و وارد مرحله ی تازه ای می شود. از مدت ها قبل وعده ی پخش زنده ی تلویزیونی این نمایش داده شده است. هزاران تن وارد واشنگتن شده اند. از ماه ها قبل اتاق های هتل ها و خانه های اجاره ای رزرو شده است. کانال های تلویزیونی مدام از کسانی در سرتاسر کره ی خاکی صحبت می کنند که قرار است با صرف هزینه ای زیاد به این مراسم بیایند تا در اتفاقی (انگار) تاریخ ساز حضوری زنده و ملموس داشته باشند. ناگفته پیداست که چنین تبلیغات پرحجمی و تاکید بر مهم، منحصربه فرد و تاریخی بودن این رویداد پیش پاافتاده تا چه میزان سود اقتصادی به همراه خواهد داشت! (امان از تبلیغات). این نمایش عظیم که همچون یک شوی هرشبی با تبلیغات انتخاباتی و انتخابات درون حزبی دموکرات ها آغاز شد، چنان برق از سر جهانیان پرانده بود و است که ساکنان زمینْ روزمره و آینده ی خود را در این انتخابات درون سیستمی می دیده و می بینند. همه منتظرند ببینند اوباما چه تغییری در وضع جهان ایجاد می کند. کدام سیاست ها چه تغییری می کنند و کدام ناکامی و لجن پراکنی با حضور این سیاه پوست ِ تازهْ قدرت گرفته، پایان می پذیرد. دستگاه تبلیغات چنان در کار خود موفق بوده که توانسته نگاه از سیستم حکومت آمریکا و سیاست های راهبردی و دراز مدت آن را به سمت افراد درون سیستم بچرخاند. توانسته است توجه به این نکته ی زیربنایی که سنگ حکومت و سیاست های آمریکا بر اساس چنین رویکردهای جهان گستری است را منحرف کند و نبرد طبقاتی و جنگ سرمایه سالارانه را با رقابت جمهوری خواهان و دموکرات ها جایگزین کند و در طبیعی و باورپذیری این نمایش چنان بکوشد که منتظر بمانیم تا حال که بوش کثیف رفته است براک اوبامای لطیف به شعار خود جامه ی عمل بپوشاند. در چنین رویکردی است که قطعه های نمایش در جای خود قرار می گیرند تا هر یک در باورپذیری و جلب احساسات مخاطب و به نتیجه رساندن تبلیغات نقشی ایفا کنند. چنین است که بوش آدم بده(BadMan) ماجرا می شود تا اوباما در نقش سوپرمن یا مرد عنکبوتی (احتمالا بتمن با توجه به رنگ سیاه نقاب اش، مناسب تر است)، از آسمان آمریکا فرود آید و معجزه ای کند. این همه تبلیغات رسانه ای در خود آمریکا علیه (شخص) بوش و اعتراض و استهزای او، اولین مرحله در برنامه ای است که در پرده ِ آخر با انتخاب اولین رییس جمهور سیاه پوست به نشانه ی تغییر در جامعه و رویکرد حکومتی، به پایان می رسد. (شخص) بوش به مظهر تمام مصیبت های آمریکا و جهان بدل می شود تا کورسوی امیدْ تنها در انتخاب اوبامای مهربان ِ اهل خانواده ی جوان ِ سیاه پوست دموکراتی که روزگار سختی را در کودکی گذرانده است، جست و جو شود. ساده انگاری خواهد بود که پایان دوران بوش را پایان آمریکا و سیاست هایش بدانیم و ساده لوحانه که دل به براک اوباما ببندیم. نکته ای که در قیل و قال تبلیغات رسانه ای، چه از نوع غربی و چه نوع وطنی و ملی آن، همواره مغفول مانده است و این دستگاه ها به خوبی توانسته اند از عهده ی پوشاندن آن و منحرف کردن اذهان برآیند، این است که بوش تنها نشانه ی تبلوریافته ای از سیاست های آمریکاست. او نشانه ای است که در زمینه ی سیاست های راهبردی شکل می گیرد و پیام خود را صادر می کند. بدون توجه به این زمینه، برخورد وهم آلود با شخص او به ناچار خصلتی انتزاعی می یابد. مهم ساختاری است که بوش و سیاست های مهم اش همچون جنگ عراق، در آن زاده می شود و معنا می یابد. بدون توجه به این ساختار و بدون تغییر در روابط شکل دهنده ی آن، هر اوبامایی بوش است با رنگ و لعابی دیگر، چون دقیق از دل همین سیستم برآمده است و همان جایگاه را در ساختار اشغال کرده است. منتقدان ساده لوح بوش عمدتا به عمد از چنین نکته ای غافل مانده اند. مهم نقد رادیکال چنین ساختاری است که این تبعات چندش آور و کشنده را به همراه داشته است. یادمان نرود که در زمان کلینتون دموکرات، نسل کشی های رواندا در کنار سکوت و مجوز دولت ها و جامعه ی جهانی اتفاق افتاد. این جا باید باز از استعاره ی کلیشه ای عقاب سود برد: این دو حزب قدرقدرت، بال های عقابی اند که مظهر آمریکاست. عقابی که طعمه هایش را در هرنقطه ای و جایگاهی انتخاب می کند و به نیش می کشد. پایان این نمایش خوش نیست. قصه همان است که بود. با چنین سیستم و در چنین ساختاری، شعار تبلیغاتی اوباما را تنها می شود به این نحو تکمیل کرد: ”ما می توانیم“ جهان را به گند بکشیم.
از شهرستان...
.jpg)
بحثی درباره ی متن و حاشیه ی فرهنگی
ما در حاشیه زندگی میكنیم. حاشیه، جایی كه متن نیست. و متن در تقابل با حاشیه معنا و موجودیت مییابد. از لحاظ زمانی و مكانی تفاوتی مابین جایگاه حاشیه و متن وجود ندارد: هر دو یك حجم زمانی و مكانی را اشغال كردهاند. حجمی اما پر از معناهای متضاد. معناهایی برساخته از دلالتهای اجتماعی كه گفتار حاكم در زنجیرهای از نشانهها در بستری از روابط مشخص، سمت و سوی گستره آن را تعیین كرده است. حاشیه، متن نیست و متن، متن است چون حاشیه نیست. متن برای ساخته شدن، نیاز به حاشیه دارد. متن در نظامی جای میگیرد كه حاشیه را به عنوان استثنای برسازنده، ضروری میكند. بدون حاشیه، متن وجود ندارد. اقتدار متن در وجود حاشیه است كه معنا مییابد. متن بر حاشیه، حكم میراند. متن حاكم است... اما حاشیه محكوم نیست. وجود متن بر تمركز است. متن متمركز است. اقتداری كه متن به دست میآورد از تمركزی است كه در حوزه زمان -مكان ایجاد میكند. متن در تمركز است كه ساختار مقتدر خود را میآفریند. تمام عناصر زائد، مولفههای پیرامونی و عوامل گسست را از خود میراند. چارچوبی بسته به مولفههای برسازنده خود شكل میبخشد و بر فراز حاشیهها، اعلام موجودیت میكند. این اعلام موجودیت در مقابل حضور چیزی به عنوان حاشیه كه از ساختار كنار گذاشته شده است معنا پیدا میكند. متن ناچار است كه حاشیه داشته باشد. در تقابل با تمركز متن، حاشیه حضوری پخش دارد. به عنوان استثنای برسازنده در قالبی نمیگنجد. چون از نظام كنار گذاشته شده است لاجرم محمل حضور مولفهها، روابط و عوامل مختلف و گاه متضادی است كه متن خوش ندارد. حاشیه حضوری گسترده دارد، حوزه عملی وسیع كه در آن مناسبات مختلف، شرایط متفاوتی را ایجاب میكند. متن متكی بر شباهت است، حاشیه بر تفاوتها. متن فرهنگ است و حاشیه از دید متن ضد فرهنگ – و البته پر از خرده فرهنگها-.
(روزنامه کارگزاران - دوشنبه ۲دی)
ادامه مطلب
از برج عاج پلهای پایین نمیآیی؟
به بهانه حقوقنگرفتن تحریریه كارگزاران
وضعیت بغرنجی است. در شرایطی که ارقام میلیاردی در پروژه های کوچک و بزرگ به یاری نوعی دلالی اقتصادی، که در قالب پیمانکاری و خصوصیسازی رنگوبویی قانونی و موجه پیدا کرده است، جابهجا میشود و دستاندرکاران این پروژهها در کنار بازاریان و مدیران اقتصادی به کمترین زحمت بیشترین گردش مالی را از زندگی همه به جیب خود سرازیر میکنند، عدهای برای گذران زندگی در حد دوام آوردن در بازه زمانی محدود، هم جان میکنند، هم تندی میشنوند، هم منت میبینند و آخر در همان گذران زندگی و دوامآوردن، می مانند. صحبت از کارگرانی نیست که همه توان و هستی خود را در کار طاقتفرسایی میگذارند که ماهها بدون همان حقوق ناچیز ِ تا حد ِ نمردن میمانند، درست در جایی که کارفرما به دلیل به اصطلاح «ضرر»های ناشی از کاهش سودهای نجومی، صفرهای بانکیاش را از زندگی کارگران کسر میکند؛ صحبت از روزنامهنگارانی است که برای روزنامهای کار می کنند که وابسته به جناحی است که بخشی از بزرگترین پروژهها و پیمانکاریها متعلق به آن است. وضعیت اقتصادی امروز که در کاهش قدرت خرید، افزایش بیکاری، کاهش و کافی نبودن دستمزدها، افزایش سرسامآور قیمت مسکن و اجاره آن و ... نمود پیدا کرده است، نه تنها پای دولت فعلی را به میان میآورد، بلکه پیش و بیش از آن محصول روابط اقتصادی است که در دولتهای پیشین، در طرحهایی چون تعدیل ساختاری و برنامههای پنجساله، بنیان نهاده شده است. بله، آقای سردبیر! مردم هرچه قدر هم که فراموش کار باشند، باز هم خاطره چیزی که قیمتاش را با جان و هستی و توان خود پرداخت کرده اند از یاد نمیبرند. خاطره ریاضت اقتصادی، فقر و محرومیت از امکانات بدیهی زندگی فراموششدنی نیست. در آن زمانی که توزیع ثروت عمومی، منهای عموم صورت میگرفت، عدالت اجتماعی عدهای محدود را شامل و درآمدهای کشور راهی حسابهای خاصی میشد، مردم تاوان چیزی را پس میدادند که در به وجود آمدناش هیچ نقشی نداشتند؛ تاوانی اما به بدترین شکل ممکن که آقایان هیچ زمان هیچ درکی از آن نداشتهاند و نخواستهاند. این شرایط هیچوقت برای کارفرما و سرمایهدار قابل تصور نیست، چراکه هرگونه کاهش «سود» به سرعت از توان و هستی کارگر و کارمند و طبقات زیرین اجتماع، جبران میشود. این مهم نیست که چه بلایی سر کسانی میآید که برای کاهش هزینهها بیکار میشوند یا چند ماه حقوق نمی گیرند، سر آقایان سلامت – بگذار کنگرهشان را برگزار کنند با خیلی میلیون هزینه.
آقای سردبیر فرافکنی نکنید. قضیهای به این صراحت را پیچیدهکردن، به زبان عامیانه، همان پیچاندن کسانی است که اینجا و اکنون درگیر مسئلهای هستند که به نحو خطیری با حیاتشان مرتبط است. دوامآوردن در این شهر و کشور بیدروپیکر، کار حضرت فیل است و آقایان و سرمایهدارانی که در بالگردها و ماشینهای باکلاسشان، بر فراز آن چه که در شهر میگذرد، میگذرند و چه بسا که از همین وضعیت نابههنجار هم بیشتر به نان و نوایی میرسند. افکندن تمام این مسئله به دولت و انحراف ذهنها از عدم پرداخت حقوق کارکنان از سوی کارفرما به سمت نقش دولت فعلی، باز به زبان عامیانه، همان نمردن بزک است در انتظار رسیدن بهاری است آن چنان که وعده می دهند: به ما رای دهید تا... !! اما هیچ کس نیست که به این سوال مهم جواب دهد که طی چهار دوره اختیار ِ دولت، چه اتفاقی افتاد. لااقل میدانیم که این دولت و وضعیت اقتصادی امروز، از زیر بته سربر نیاورده است.
وضعیت اقتصادی و روابط بین کارگر و کارفرما در بنگاه هایی که به نوعی متعلق یا وابسته به جناح اصلاح طلب حاکمیت است نشان دهنده ی تضاد و تناقض فاحش بین گفتمان اصلاح طلبی مدعیان و عملکرد عینی اقتصادی آنان است؛ جایی که با صرف نظر از اقتصاد سیاسی، قوانین موجود کار هم نقض می شوند، قراردادهای صوری و اجباری با کارگر بسته می شود، حق بیمه پرداخت نمی شود و مسائلی از این دست؛ در همین روزنامه کارگزاران تا ماه های متمادی از قرارداد و حق بیمه خبری نبود.
آقای سردبیر!حساب بانکی این بچهها پر از پول نیست که بتوانند از آن هزینه کنند و کار کنند و روزنامهای «وزین» در بیاورند، نه! این حسابها برای پرداخت قسطهای وامهایی است که سررسیدشان هر ماه فرا میرسد و چند ضامن معتبر آن را ضمانت کردهاند و دیرکرد پرداخت قسط از فیش حقوقشان کسر میشود (چرا کسی نیست جواب دهد، برای وامهای کلان میلیاردی، چرا به جای ضمانت سفت و سخت، باز خیلی عامیانه و به جای اصطلاحاتی چون رانت و رابطه و پورسانت و...، پارتی لازم است و درصدی پول چای؟)
این مسئله، مسئلهای نیست که با تئوریپردازی و نظریهبافتن و حرافی، بتوان اثرش را خنثا کرد و صورت مسئله را پوشاند و از کنار وضعیت امروز گذشت. کسانی که حقوق نگرفته اند، همین آبباریکه نخوروبمیر، از زندگی میمانند، از اجاره مسکن و رفتوآمد، خورد و خوراک که پیشکش، لباس هم که نپوشیم. این فشار زندگی است که روانی نیست واقعی است، مهلک است، فشاری تحمیلی و اجباری، نه صوری است و نه در قالب نظریه توطئه درمیآید. این فشار سیاسی هم نیست که دوامآوردن در زیستی است که ریشهاش را از مدتها قبل باید جست. فشار روانی را میشود با قرصی از بین برد، اما فشار زندگی (خیلی عامیانه) تنها با مرگ به آخر میرسد... از برج عاجْ پلهای پایین بیایید.
--------------------------------------------------------------------------------
کاشفان نافروتن یک نسخه - بررسی تطبیقی برنامههای اقتصادی دولت نهم با سند 30 آوریل 2003 بانك جهانی - آرش حسن نیا - (رخداد)
اما شباهتها طرح تحول اقتصادی و لایحه هدفمندكردن یارانهها محدود به این نیست،بر اساس آنچه رییس دولت اعلام كرده براساس این طرح قرار است تا پس از واقعیشدن قیمتها یارانهها به صورت نقدی در بین خانوارها توزیع شود رقمی بین 40 تا 70 هزار تومان كه كاركرد آن جبران آنچیزی است كه مردم از دست می دهند،چیزی شبیه به آنچه كه درسند بانكجهانی توصیه میشود. این شباهتها فقط بخش كوچكی از شباهتهای بسیار سیاستهای اقتصادی دولت نهم با آنچیزی است كه در سند سال 2003 یعنی 5 سال قبل بانكجهانی آمده،این نزدیكیها محدود به موارد مندرج در لایحه هدفمندكردن یارانه ها نیست. ادامه...
خیالبافی موقوف! : به مناسبت دهمین سالمرگ مختاری و پوینده - روزبه کریمی ( از رخداد)
به کجا پناه بریم
درباره ی تبلیغات
تبلیغ همهجا هست. در و دیوار خیابان و ساختمانها تا زیرزمین مترو و درونی واگنها تا ادارات و ارگانها و مراکز مختلف خدماتی. در پارکها و تفریحگاهها، بزرگراهها، وسایل نقلیه عمومی و بین شهری. میتوان گفت حضور تبلیغات از انسانها بیشتر است. حضوری قاطع و فریبنده. در برابر هر نگاهی خودنمایی میکند. نمیتوان از جلوه آن گریخت. حضوری همهجانبه دارد. تبلیغْ هرجایی است. در هر سفره و کاسهای. هنگام خواندن روزنامه، دیدن تلویزیون، شنیدن رادیو، بیمجالی برای خلاصی از آن. این حضور همهجانبه و قاطع تبلیغات، آن را به شکلی طبیعی در میآورد. حضورش را عادی جلوه میدهد. حضور گستردهاش، زندگی روزمره را تحت تاثیر در میآورد. به تدریج به مرجعی برای آگاهی بدل میشود. نیاز به دانستن در امور عادی زندگی را برطرف میکند. خود را موجه جا میزند، قیافهای حق به جانب میگیرد و دست در دست مخاطب، او را به دنیای جذاب کالاها و خدمات میبرد. تبلیغات جامع است: کافی است نگاهی به آگهیهای همهجایی بیندازیم تا دربیابیم برای کجاهای حیات روزمره ما هم چیز جدیدی هست. کافی است به حجم نیازمندیهای روزنامهها توجه کنیم. دنیای کالاها انسان را از رجوع به چیز دیگر بینیاز میکنند. آنها تمام نیازها را پوشش میدهند. تمام مشکلات را حل میکنند. برای هر مسئلهای راه حلی دارند. برای بیداری تا خواب، فکری دارند و برای درازای زندگی چارهای اندیشیدهاند. تبلیغات پلی میزند بین نفسانیات و واقعیات تا در خلال آن، فاصله موجود را پر کنند، آن هم به شیوه خاص خود: خرید کالا. خرید کالا در پایان تمام این مراحل، حد نهایی هدف تبلیغکنندگان است. خرید و خرید هرچه بیشتر، راه را به شیوههای مختلف تبلیغ میگشاید.
(روزنامه کارگزاران یکشنبه ۳ آذر ۸۷)
ادامه مطلب

